
ای غم تو بیا و مرا در آغوش خود بفشار در این تهوع قلب های سنگی و التهاب نگاه های سنگین و دگرگونی انسانهای رنگین تو بیا و تنگ مرا در آغوش خود بفشار و مرا ببر در اعماق زمین و زمان را ببر به زمانه ای غیر از این ای غم تو بیا که تنها تویی با من همدل و همدین و مرا تنگ در آغوش خود بِکِش و بُکُش که دگر تاب ندارم از این روزگار ننگین...
ادامه مطلب
لحظه ها از پی هم دربدرند لحظه به لحظه قلب مرا می درند روز و شب و هفته و ماه و سال این همه انعکاس لحظه هایی دیگرند این معما کی گشوده می شود لحظه ها از مرگ زندگی می خرند......
ادامه مطلب