عشق را تو برایم لالایی وار آوردی
و عاشقانه ها را در قلبم زمزمه کردی
حالا، من و عشق و تو با هم همدردیم
تازه می فهمم چرا عاشقی نیست کار هرمردی
درد و غم و رنج عشق را به جان خریدارم
چرا که جز اینها نمانده برایم همدردی
عشق، کجاست روزهایی که بانشاط بودی و بی پروا
بی حاشیه بودی، بی قافیه میخواندی از فردا
بیا و باز هم طراوت را صدا کن
به رسم همان شبها مرا از غم جدا کن
بیا و قفل این زندان را رها کن
مرا با وسعتی تازه تر آشنا کن
مرا با کبوتر با عشق با پرواز
با همان همهمه های خوش آواز
مرا با رمز و راز گلهای نرگس و شقایق
با عاشقانه های پروانه های عاشق
مرا از بیکران خود نگاه کن
نگاهی هم به چاه ما چو ماه کن
نگاهم کن،
ببین بی تاب دیداری دگربارم
ببین در پیله ی هجران و عشق بیمارم
ببین در گیر و دار خاطراتت همواره بیدارم
بدان بی تو از این دنیای وانفسا بسیار بیزارم
ما را در سایت .::کیست یاری کننده ای که مرا یاری کند... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 17