عشق عشق را تو برایم لالایی وار آوردی
و عاشقانه ها را در قلبم زمزمه کردیحالا، من و عشق و تو با هم همدردیمتازه می فهمم چرا عاشقی نیست کار هرمردیدرد و غم و رنج عشق را به جان تهیهارمچرا که جز اینها نمانده برایم همدردیعشق، کجاست روزهایی که بانشاط بودی و بی پروابی حاشیه بودی، بی قافیه میخواندی از روز بعدبیا و باز هم طراوت را صدا کنبه رسم همان شبها مرا از غم جدا کنبیا و قفل این زندان را رها کنمرا با وسعتی تازه تر آشنا کنمرا با کبوتر با عشق با پروازبا همان همهمه های خوش آوازمرا با رمز و راز گلهای نرگس
برچسب:
نویسنده: بهنام یزدانی
یادش بخیر. . . یاد اون روزها و اون شبها بخیر. . .
شب یلدا تا شب عیدشب شبه های دید و بازدیدشب چهارشنبه سوریآتیش گرم دلا و چای و قند و قورییاد هفت سین دلهای پاک آدمهایاد عاشقانه ها تو کوچه های باصفاتیله بازی، گرگم به هوا، هفت سنگآدم ها همه با هم یک دست و یک رنگکاش میشد تا همیشه بچه بمونیمهمه زمستون و ترانه های شاد بخونیممیگی وقتی عید اومده، غصه چرا؟زندونیه لبخند تو دلامون، میگی بازم خسته چرا؟سهم من از این زمونه شده تنها ی دل تنگکه گرفته دل تنگم از آدهای دل سنگچشم تنگ زمونه همه چیزم و ربوددیگه عید
برچسب:
نویسنده: بهنام یزدانی
شهر من، شهر غمهای معلق شهر شب، شهر تاریکی مطلق شهر غربت و غروب و انتظار شهر بیقرار لحظه های نابکار گم شدن توی آتیش نگاه روزگار گم و گور میون خاطرات خون وار خسته و گیج و منگ و بیمار حس انزجار، مثل ی زندون بی دیوار زیر استعمار سکوته این شهر آسمونم انگار کرده با اینجا قهر مرگ تدریجی امید و آرزو مثل قبرستون تهران چاله های تو در تو
برچسب:
نویسنده: بهنام یزدانی
لعنت به این دنیای پست و خار. . . بیشتر از همیشه این دنیا برام غیر قابل تحمل شده خداااااااااااااااااااااااااااااخداخداخدا. . . من و بکششششششششششششششششش این پیام و هر روز بارها برات ارسال میکنم. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . من و بکشششششششششششششش حتی اگه جامم جهنمه و آتیش. . . فقط من از این دنیا ببر بوی گند و کثافات این دنیا داره خفه م میکنه. . . نمیتونم نفس بکشم. . . بوی تعفن خودخواهی ها داره هلاکم میکنه.
برچسب:
نویسنده: بهنام یزدانی
چتر و بارون و عشقی خیالی... خفته ام دربند و زندانی اختیاری بوی خاک و خاطراتی خوش... خون و خنجر و خیانت و فحش شب و سکوت و خنده های تلخ...لب و سیگار و جام و می تلخ خون انتقام و چشمهای بسته ... خنجرم به دسته حتی با دستهای بسته راهیم تو کوچه و پس کوچه هایی که بن بسته راضیم به مرگ بعد از خنجری که رو قلبت نشسته خون قتل عمر شیرینم به پای توست ... خون قلب خونینم به پای توست نفرین من خنجریه که توی دستهامه ...
برچسب:
نویسنده: بهنام یزدانی
عشق عشق را تو برایم لالایی وار آوردی و عاشقانه ها را در قلبم زمزمه کردی حالا، من و عشق و تو با هم همدردیم تازه می فهمم چرا عاشقی نیست کار هرمردی درد و غم و رنج عشق را به جان خریدارم چرا که جز اینها نمانده برایم همدردی عشق، کجاست روزهایی که بانشاط بودی و بی پروا بی حاشیه بودی، بی قافیه میخواندی از فردا بیا و باز هم طراوت را صدا کن به رسم همان شبها مرا از غم جدا کن بیا و قفل این زندان را رها کن مرا با وسعتی تازه تر آشنا کن مرا با کبوتر با عشق با پرواز با
برچسب:
نویسنده: بهنام یزدانی
یادش بخیر. . . یاد اون روزها و اون شبها بخیر. . .
شب یلدا تا شب عیدشب شبه های دید و بازدیدشب چهارشنبه سوریآتیش گرم دلا و چای و قند و قورییاد هفت سین دلهای پاک آدمهایاد عاشقانه ها تو کوچه های باصفاتیله بازی، گرگم به هوا، هفت سنگآدم ها همه با هم یک دست و یک رنگکاش میشد تا همیشه بچه بمونیمهمه زمستون و ترانه های شاد بخونیممیگی وقتی عید اومده، غصه چرا؟زندونیه لبخند تو دلامون، میگی بازم خسته چرا؟سهم من از این زمونه شده تنها ی دل تنگکه گرفته دل تنگم از آدهای دل سنگچشم تنگ زمونه همه چیزم و ربوددیگه عید
برچسب:
نویسنده: بهنام یزدانی

شهر شب، شهر تاریکی مطلق
شهر غربت و غروب و انتظار
شهر بیقرار لحظه های نابکار
گم شدن توی آتیش نگاه روزگار
گم و گور میون خاطرات خون وار
خسته و گیج و منگ و بیمار
حس انزجار، مثل ی زندون بی دیوار
زیر استعمار سکوته این شهر
آسمونم انگار کرده با اینجا قهر
مرگ تدریجی امید و آرزو
مثل قبرستون تهران چاله های تو در تو
برچسب:
نویسنده: بهنام یزدانی
لعنت به این دنیای پست و خار. . . بیشتر از همیشه این دنیا برام غیر قابل تحمل شده
خداااااااااااااااااااااااااااااخداخداخدا. . .من و بکشششششششششششششششششاین پیام و هر روز بارها برات ارسال میکنم. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .من و بکششششششششششششششحتی اگه جامم جهنمه و آتیش. . .فقط من از این دنیا ببربوی گند و کثافات این دنیا داره خفه م میکنه. . .نمیتونم نفس بکشم. . .بوی تعفن خودخواهی ها داره هلاکم میکنه. . .خدااااااااااااااااااااااااااااااااادارم با تو صحبت میکنممممممممممممممممممممن و از اینج
برچسب:
نویسنده: بهنام یزدانی
برچسب:
نویسنده: بهنام یزدانی
.::آه...
میخوام اشک سکانس پایان و تف کنم توی صورت این شهر
تف کنم روی سایه ی شومم، روی این عقربه بدون زهر
من دارم شکل مُردنم میشم تو ترافیک زخمهای تنم
من و به سقف شب میچسبونه باند پرواز مسلخ بدنم . . .
نوشته شده در شنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۵ ساعت 17:34 توسط داراب محمدی
|
اعوذ بالله من نفسی.........................اصل، انقلاب است؛ اشخاص، اصل نیستند. انقلابی بودن به حفظ رابطه ی
برچسب:
نویسنده: بهنام یزدانی

اعوذ بالله من نفسی
.........................
اصل، انقلاب است؛
اشخاص، اصل نیستند.
انقلابی بودن به حفظ رابطه ی خود و پیوستگی خود با انقلاب است.
امام خامنه ای
برچسب:
نویسنده: بهنام یزدانی
برچسب:
نویسنده: بهنام یزدانی
برچسب:
نویسنده: بهنام یزدانی